درباره نویسنده
و همه چیز از هوس خوردن یک سیب آغاز شد.... سیب را پدرم دزدید... تاوانش را اما من دادم....
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
دوستان من
  • یادگاری های پیشین من
  • نیلوفر و بودنش
  • کتاب نیوز
  • یاداشت های یک گلابی
  • اسپایدرمرد
  • خوابگرد
  • ماهک زندونی
  • وب نوشته های یک مدیر
  • گرگ بیابان
  • تنهایی شاید یک راه باشد
  • برایت دریادل می مانم
  • شکر تلخ
  • راوی حکایت باقی
  • 30 میل
  • آی طنز
  • مد و مه
  • كاش يكي بود يكي نبود اول قصه ها نبود
  • چسب زخم ها
  • گاو خونی
  • Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag
  • با تو یا بی تو
  • از پشت شیشه خاکستری
  • دختران سرخ
  • بارون تنهایی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



پسـر آدم
هستم اگر می روم؛ گر نروم نیستم...
یکی بود یکی نبود
نویسنده: محمد نوروزی - ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

.......

من امروز آن لحظه ای را می بینم که چشمان تو عاشقانه کودک در آغوشت را می نگرد و قلبت را که مملو از آرامشی است، آرامشی برخواسته از نفس گرم حضور مردی که در کنار توست و عاشقانه دوستت دارد و نگاه تو که به سوی او خواهد چرخید و لبخندی که روی صورت هر دوش شما نقش خواهد بست.... و چه زیبا لحظه ای خواهد بود ....و براستی که تو لایق تمام زیبایی های ناب عالمی

از فردا برای من و تو  قصه جدیدی شروع می شود‘ بگذار آغازش را امروز بگوییم:
یکی بود یکی نبود......

بعد نوشت: یک قسمت هاییش حذف شد ! ما را چه به این حرفها!

نظرات ()



 
نویسنده: محمد نوروزی - ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

 

دیرست که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

سوی من وحشی صفت عقل رمیده  
هو روشی کبک خرامی نفرستاد

دانست خواهد شدنم مرغ دل از دست
وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

فریاد که آن ساقی شکر لب سر مست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

 

خدایا چرا این بازی رو تموم نمی کنی... ؟! من خسته شدم، خسته تر از خودت...

نظرات ()



خلاص!
نویسنده: محمد نوروزی - ۱۳٩٠/۱٠/٤

بدرود 24 سالگی لعنتی!

سلام فردا...!

نظرات ()



 
نویسنده: محمد نوروزی - ۱۳٩٠/٩/٢٧

دوست دارم یک چیزی بنویسم! بنویسم از همه آنچه توی ذهنم شناور است.. اما هیچ کانالی از ذهن من به این صفحه کلید لعنتی نیست!

الان که اس ام اسی را خواندم تازه فهمیدم یکی از همین شب ها یلداست!

یاد یکی از اولین یاداشت های وبلاگیم افتادم  که حدود سه سال پیش در جایی غیر از اینجا نوشتمش یا به قول اهلش نگاشتمش!

دوست دارم بنویسم اما چون نمی شود که نمی شود که نمی شود همان مطلب را دوباره می گذارم ...

شب یلدا

امشب شب یلدا است , شبی که از تمام شب های سال بلند تر است البته فقط یک دقیقه و همین یک دقیقه آن را از تمام شب ها متمایز می کند. یلدا و جشنهای مربوطه که در این شب برگزار می شود،یک سنت باستانی است.یلدا یک جشن آریایی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می کرده اند.یلدا روز تولد میترا یا مهر است.این جشن به اندازه زمانی که مردم فصول را تعیین کردندکهن است . از فردا دیگر با دمیدن خورشید، روزها بزرگ تر شده و هرروز یک دقیقه به طول روز اضافه می شود و تابش نور ایزدی افزونی می یابد. این بود که ایرانیان باستان، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می کردند. در این شب خانواده های ایرانی دور هم جمع می شوند ومی گویند و می خندند و البته هندوانه شب چله  , آجیل , میوه و... را هم نمی توان از این جمع جدا کرد.

امیدوارم شب یلدای قشنگی داشته باشید و جشن زایش خورشید و روز میترا برای شما لحظات زیبایی را بوجود اورد.

اما این مقدمه را نوشتم چون می خواستم به این جا برسم که به راستی امشب برای ما بلندترین شب سال است؟ به نظر من امشب بلندترین شب سال نیست و بعید است کسی فردا بلندی این شب را درک کرده باشد , شاید برای هر کدام از ما بلندترین شب سال یک شب خاص باشد , شاید هم هیچوقت چنین شبی را درک نکنیم اما شاید آن زندانی محکومی که فردا روز اعدام خواهد شد بلندی شب را با تمام وجود حس کند یا مادری که فردا روز قلب فرزند هشت ماه اش را به دست تیغ جراحان می سپارد با این امید که دوباره لبخند را روی لب های کودک زیبایش ببیند و چقدر سخت آن شب برای این مادر صبح خواهدشد و یا کسی یک سال درس خوانده و فردا  روز نتایج کنکورش را اعلام می کنند و چه اضطرابی  دارد در ان لحظات ( شخصا ان لحظات را درک کرده ام ) و انگار برای او هم هرگز صبح نمی شود و بسیاری دیگر از این موارد اما برای علی کوچولو هر شب , شب یلدا است . اگر من و شما این شب را  جشن می گیریم برای علی کوچولو این شب خبر بدی را به همراه دارد :" زمستان در راه است" و این یعنی آنکه علی کوچولو برای گرم کردن دستانش در شب های سرد زمستان باید بیشتر آن ها را به هم بمالد , باید بیشتر خود را مچاله کند و باید بیشتر آشغال ها را بگردد تا شاید کلاهی که مال آبتین بوده و دیگر از نظر او کهنه شده را پیدا کند تا گوش هایش بیشتر از این به خاطر سرما سرخ نشوند , راستی چه فرقی بین آبتین و علی کوچولو وجود داشت , امشب آبتین کنار خانواده شاد و خوشحال می خورد و می ریزدو می پاشد اما علی کوچولو... خدا کند غذایی برای خوردن داشته باشد , خدا کند که امشب علی کوچولو چشمانش دوباره خیس نشود , خدا کند که امشب علی کوچولوی خسته زودتر بخوابد , خدا کند که صدای خنده ها و بازی ها و شیطنت های آبتین را نشنود , خدا کند...

امشب علی کوچولو و آبتین هردو بالاخره می خوابند یکی با لبخندی بر لب و عروسکی در بغل و دیگری شاید با رویای داشتن یک عروسک ... راستی امشب شب یلدا است علی کوچولو !

چه تفاوتی بین علی کوچولو ها و آبتین ها است , جز اینکه یکی تقدیرش این است و دیگری ان . نمی دانم چرا هیچ وقت به این فکر نمی کنیم که شاید همین علی کوچولو روزی سرنوشت این مملکت را رقم بزند. ما را چه شده است که آنان را فراموش کرده ایم چه داریم که برتر از انان است جز لباسی که می توان آن را به تن یک مجسمه هم کرد . امیدوارم فردا بیدار شویم اگر تا فردا علی کوچولو از سرما یخ نزند اگر ... , هوا سرد است , زمستان در راه است ...

* تمام مردم شهر برای ریزش باران دعا می کردند غافل از اینکه خدا با کودکی است که کفش هایش سوراخ است.*

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »